تبليغاتX
هـــدايــت
خوش آمدید؛ استفاده از مقالات با ذکر مأخذ مجاز و چاپ مقالات بدون اجازه ممنوع است
هـــــدايــــت
 

داستان هفته 92

 

تازه مسلمان

دو همسايه ، كه يكی مسلمان و ديگری نصرانی بود ، گاهی با هم راجع به‏ اسلام سخن می‏گفتند . مسلمان كه مرد عابد و متدينی بود آن قدر از اسلام‏ توصيف و تعريف كرد كه همسايه نصرانيش به اسلام متمايل شد ، و قبول اسلام‏ كرد .
شب فرا رسيد ، هنگام سحر بود كه نصرانی تازه مسلمان ديد در خانه‏اش را می‏كوبند ، متحير و نگران پرسيد
:
- "
كيستی ؟
"
از پشت در صدا بلند شد : " من فلان شخصم و خودش را معرفی كرد ، همان‏ همسايه مسلمانش بود كه به دست او به اسلام تشرف حاصل كرده بود " .

« روی ادامه مطلب کلیک کنید »

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه یکم آبان 1388 ساعت 14:55 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 91

 

پول با بركت

علی بن ابی طالب ، از طرف پيغمبر اكرم ، مأمور شد به بازار برود و پيراهنی برای پيغمبر بخرد . رفت و پيراهنی به دوازده در هم خريد و آورد.
رسول اكرم پرسيد
:

« روی ادامه مطلب کلیک کنید »

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 12:44 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 90

 

وزنه برداران

جوانان مسلمان سرگرم زور آزمايی و مسابقه وزنه برداری بودند . سنگ‏ بزرگی آنجا بود كه مقياس قوت و مردانگی جوانان به شمار می‏رفت ، و هر كس آن را به قدر توانايی خود حركت می‏داد . در اين هنگام رسول اكرم رسيد و پرسيد :
"
چه می‏كنيد ؟
"
- "
داريم زور آزمايی می‏كنيم . می‏خواهيم ببينيم كداميك از ما قويتر و زورمندتر است
" .
- "
ميل داريد كه من بگويم چه كسی از همه قويتر ونيرومندتر است ؟
"
- "
البته ، چه از اين بهتر كه رسول خدا داور مسابقه باشد و نشان‏ افتخار را او بدهد " .

« روی ادامه مطلب کلیک کنید »

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه دهم مهر 1388 ساعت 14:31 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 89

 

در ركاب خليفه

علی - عليه‏السلام - هنگامی كه به سوی كوفه می‏آمد ، وارد شهر انبار شد كه‏ مردمش ايرانی بودند .
كدخدايان و كشاورزان ايرانی خرسند بودند كه خليفه محبوبشان از شهر آنها عبور می‏كند ، به استقبالش شتافتند ، هنگامی كه مركب علی به راه افتاد ،

آنها در جلو مركب علی ( ع ) شروع كردند به دويدن . علی آنها را طلبيد و پرسيد : " چرا می‏دويد ، اين چه كاری است كه می‏كنيد ؟
! " .
-
اين يك نوعی احترام است كه ما نسبت به امرا و افراد مورد احترام‏ خود می‏كنيم . اين سنت و يك نوع ادبی است كه در ميان ما معمول‏ بوده است
" .
- "
اينكار شمارا در دنيا به رنج می‏اندازد ، و در آخرت به شقاوت‏ می‏كشاند . هميشه از اين گونه كارها كه شما را پست و خوار می‏كند خودداری‏ كنيد . بعلاوه اين كارها چه فايده‏ای به حال آن افراد دارد ؟ "نهج البلاغه ، كلمات قصار ، شماره . 37

والسلام

محمدرضا کریمی


 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه سوم مهر 1388 ساعت 19:9 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 88

 

ويژگيهاى شيعه

ابو اسماعيل گويد: به امام باقر عليه السلام عرض كردم فدايت شوم شيعه در محيطى كه ما زندگى مى كنيم بسيار زياد است .
امام عليه السلام فرمود: آيا توانگر به فقير توجه دارد؟ آيا نيكوكار از خطا كار در مى گذرد؟ و آيا نسبت به يكديگر همكارى و برادرى دارند؟
عرض كردم : نه .
حضرت فرمود: آنها شيعه نيستند شيعه كسى است كه اين كارها را انجام دهد.

اصول كافى ، باب مذاكره و گفتگوى برادران

والسلام

محمدرضا کریمی


 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 ساعت 15:37 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 87

 

آب دادن به دشمن

چون حر بن يزيد رياحى با يك هزار نفر سواره راه را بر حسين بن على (ع ) بست و در برابر آن حضرت صف آرائى كرد. آن روز هوا بى اندازه گرم بود و ياران اباعبدالله همگى عمامه بر سر نهاده و شمشير بر كمر بسته آماده فرمان بودند. حضرت امام حسين (ع ) به ياران خود فرمود:

« روی ادامه مطلب کلیک کنید »

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت 18:20 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 86

 

فرق ميان سپاه على (ع) و سپاه معاويه

لشكريان معاويه كه خيلى پيش از سپاهيان حضرت على علیه السلام در صفين تمركز يافته بودند سر تا سر فرات را تا مسافتى دور در تصرف خود داشتند.
وقتى كه سپاهيان حضرت على (ع) روبروى آنها چادرهاى سياه خود را برافراشتند به نخستين حاجت خود كه آب باشد پى بردند به هر قسمت از شط فرات كه رفتند با نيروى عظيم دشمن روبرو شدند كه اجازه نمى دادند كسى به شط نزديك شود و آب بردارد.

« روی ادامه مطلب کلیک کنید »

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 21:13 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 85

 

درماندگى به خاطر امام على علیه السلام

عمرو بن عبدالعزيز گويد: پدرم عبدالعزيز مروان در خطبه هاى خود پياپى و شمرده سخن مى راند، چون به نام امير المؤ منين على (ع ) مى رسيد يكباره در مى ماند،

« روی ادامه مطلب کلیک کنید »

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 22:18 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 84

 

چند شوهرى

گروهى از زنان در حدود چهل نفر، گرد آمدند و به حضور حضرت على (ع) رسيدند، گفتند: چرا اسلام به مردان اجازه چند زنى داده اما به زنان اجازه چند شوهرى نداده است ؟ آيا اين يك تبعيض ناروا نيست ؟ حضرت على (ع) دستور داد ظرفهاى كوچكى از آب آوردند و هر يك از آنان را به دست يكى از زنان دادند.

« روی ادامه مطلب کلیک کنید »

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ساعت 13:50 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 83

پنج درس ارزشمند و آموزنده
1 - امام جعفر صادق عليه السلام حكايت نمايد:
روزى پدرم - امام محمّد باقر عليه السلام - فرمود: به خدا سوگند، بعضى روش هائى را چون : در آغوش گرفتن ، روى زانو نشاندن ، بوسيدن و اظهار محبّت و مهربانى كردن ، كه نسبت به بعضى از فرزندانم انجام مى دهم .
با اين كه مى دانم شايسته آن محبّت ها نيستند؛ بلكه ديگرى شايسته و مستحقّ آن مهربانى ها و محبّت ها است .
اين برخورد يكسان من با آن ها به خاطر آن است كه آنچه برادران حضرت يوسف عليه السلام با وى انجام دادند، در بين فرزندان من واقع نشود.

« روی ادامه مطلب کلیک کنید »

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 16:23 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 82

 

مرد شامی و امام حسين

شخصی از اهل شام ، به قصد حج يا مقصد ديگر به مدينه آمد . چشمش افتاد به مردی كه در كناری نشسته بود . توجهش جلب شد . پرسيد : " اين مرد كيست ؟ " گفته شد : " حسين بن علی بن ابيطالب است " . سوابق‏ تبليغاتی عجيبی (1) كه در روحش رسوخ كرده بود ، موجب شد كه ديگ خشمش به جوش آيد و قربة الی‏ الله آنچه می‏تواند سب و دشنام نثار حسين بن علی بنمايد . همينكه هر چه‏ خواست گفت و عقده دل خود را گشود ،

« روی ادامه مطلب کلیک کنید »

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه هشتم خرداد 1388 ساعت 11:6 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 81

 

ابن سيابه

عبدالرحمن بن سيابه كوفی ، جوانی نورس بود كه پدرش از دنيا رفت . مرگ پدر از يك طرف ، فقر و بيكاری از طرف ديگر ، روح حساس او را رنج‏ می‏داد . روزی در خانه نشسته بود كه كسی در خانه را زد . يكی از دوستان‏ پدرش بود . به او تسليت گفت و دلداری داد . سپس پرسيد : " آيا از پدرت سرمايه‏ای باقی مانده است ؟ "

 

« روی ادامه مطلب کلیک کنید »


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 21:19 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 80

 

گوش به دعای مادر

در آن شب ، همه‏اش به كلمات مادرش - كه در گوشه‏ای از اطاق رو به‏ طرف قبله كرده بود - گوش می‏داد . ركوع و سجود و قيام و قعود مادر را در آن شب ، كه شب جمعه بود ، تحت نظر داشت . با اينكه هنوز كودك بود ،
مراقب بود ببيند مادرش كه اين همه درباره مردان و زنان مسلمان دعای خير می‏كند ، و يك يك را نام می‏برد و از خدای بزرگ برای هر يك از آنها سعادت و رحمت و خير و بركت می‏خواهد ، برای شخص خود از خداوند چه چيزی‏ مسألت می‏كند ؟  

 

« روی ادامه مطلب کلیک کنید »

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 ساعت 15:3 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 79

 

توحيد مفضل

مفضل بن عمر جعفی ، بعد از آنكه از انجام نماز عصر در مسجد پيغمبر فارغ‏ شد ، همانجا در نقطه‏ای ميان منبر رسول اكرم و قبر آن حضرت نشست و كم كم‏ يك رشته افكار ، او را در خود غرق كرد ، افكارش در اطراف عظمت و شخصيت عظيم و آسمانی رسول اكرم دور می‏زد .
هر چه بيشتر می‏انديشيد بيشتر بر اعجابش نسبت به آن حضرت می‏افزود
.
با خود می‏گفت ، با همه تعظيم و تجليلی كه از مقام والای اين شخصيت بی‏ نظير می‏شود ، درجه و منزلتش خيلی بيش از اينهاست . آنچه مردم از شرف‏ و عظمت و فضيلت آن حضرت به آن پی برده‏اند ، نسبت به آنچه پی نبرده‏اند بسيار ناچيز است .

 

« روی ادامه مطلب کلیک کنید »

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 11:17 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 78

 

حرف بقالها

در زمانی كه علی بن موسی الرضا عليه السلام از طرف مأمون به خراسان‏ احضار شده ، و اجبارا با شرائط خاصی ولايت عهد مأمون را پذيرفته بود ، " زيد النار " برادر امام نيز در خراسان بود . زيد به واسطه داعيه‏ای كه‏ داشت و انقلابی كه در مدينه بر پا كرده بود ، مورد خشم و غضب مأمون قرار گرفته بود . اما مأمون كه آن ايام سياستش اقتضاء می‏كرد كه حرمت و حشمت‏ امام رضا را حفظ كند ، به خاطر امام از قتل يا حبس برادرش زيد صرف نظر كرد .
روزی در يك مجلس عام ، عده زيادی شركت داشتند و امام رضا ( ع ) برای‏ آنها صحبت می‏كرد از آن سو زيد ، عده‏ای از اهل مجلس را متوجه خود كرده بود و برای آنها در فضيلت سادات و اولاد پيغمبر ، و اينكه آنان وضع استثنائی دارند ، داد سخن می‏داد ، و مرتب می‏گفت : " ما خانواده چنين ، ما خانواده چنان " . امام متوجه گفتار زيد شد . ناگهان‏ نگاه تند و فرياد يا زيد ! امام ، زيد و همه اهل مجلس را متوجه كرد
.

 

« روی ادامه مطلب کلیک کنید »

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 18:58 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 77

 

پند آموزگار

معاويه ، پسر ابوسفيان ، پس از آنكه در سال 41 هجری بر تخت سلطنت‏ نشست ، تصميم گرفت با سلاح تبليغ و ايجاد شعارهای مخالف ، علی - عليه‏ السلام - را به صورت منفورترين مرد عالم اسلام در آورد . انواع وسائل‏ تبليغی را در اين راه به كار انداخت : از يك طرف با شمشير و سر نيزه‏ جلو نشر فضائل علی را گرفت و به احدی فرصت نداد لب به ذكر حديث يا حكايتی در مدح علی‏بن ابيطالب بگشايد ، از طرف ديگر برخی دنيا طلبان را با پول‏های گزاف مزدور كرد تا احاديثی از پيغمبر ، عليه علی - عليه السلام‏ - جعل كنند .

 

« روی ادامه مطلب کلیک کنید »

 


 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ساعت 23:33 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 76

 

حق برادر مسلمان

عبدالاعلی ، پسر أعين ، از كوفه عازم مدينه بود . دوستان و پيروان امام‏ صادق ( ع ) در كوفه ، فرصت را مغتنم شمرده مسائل زيادی كه مورد احتياج‏ بود نوشتند و به عبدالاعلی دادند كه جواب آنها را از امام بگيرد و با خود بياورد . ضمنا از وی در خواست كردند كه يك مطلب خاص را شفاها از امام‏ بپرسد و جواب بگيرد ، و آن مربوط به موضوع حقوقی بود كه يك نفر مسلمان‏ بر ساير مسلمانان پيدا می‏كنند .

 

« روی ادامه مطلب کلیک کنید »

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه چهاردهم فروردین 1388 ساعت 10:51 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 75

 

 

حق مادر

زكريا ، پسر ابراهيم ، با آنكه پدر و مادر و همه فاميلش نصرانی بودند و خود او نيز بر آن دين بود ، مدتی بود كه در قلب خود تمايلی نسبت به‏ اسلام احساس می‏كرد ، وجدان و ضميرش او را به اسلام می‏خواند . آخر بر خلاف‏ ميل پدر و مادر و فاميل ، دين اسلام اختيار كرد و به مقررات اسلام گردن‏ نهاد .
موسم حج پيش آمد . زكريای جوان به قصد سفر حج از كوفه بيرون آمد و در مدينه به حضور امام صادق عليه السلام تشرف يافت . ماجرای اسلام خود را برای امام تعريف كرد . امام فرمود
:
"
چه چيز اسلام نظر تو را جلب كرد ؟ " گفت
:
- "
همينقدر می‏توانم بگويم كه سخن خدا در قرآن كه به پيغمبر خود می‏گويد : " ای پيغمبر تو قبلا نمی‏دانستی كتاب‏ چيست و نمی‏دانستی كه ايمان چيست اما ما اين قرآن را كه به تو وحی كرديم‏ ، نوری قرار داديم و به وسيله اين نور هر كه را بخواهيم رهنمايی می‏كنيم درباره من صدق می‏كند " .

« روی ادامه مطلب کلیک کنید »

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در دوشنبه دهم فروردین 1388 ساعت 12:56 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 74

 

شاه و حكيم

ناصر الدين شاه در سفر خراسان ، به هر شهری كه وارد می‏شد ، طبق معمول ، تمام طبقات به استقبال و ديدنش می‏رفتند . موقع حركت از آن شهر نيز او را مشايعت می‏كردند ، تا اينكه وارد سبزوار شد . در سبزوار نيز عموم‏ طبقات از او استقبال و ديدن كردند ، تنها كسی كه به بهانه انزوا و گوشه‏ نشينی از استقبال و ديدن امتناع كرد حكيم و فيلسوف و عارف معروف ، حاج‏ ملاهادی سبزواری ، بود . از قضا تنها شخصيتی كه ، شاه در نظر گرفته بود در طول راه مسافرت خراسان او را از نزديك ببيند ، همين مرد بود كه تدريجا شهرت عمومی در همه ايران پيدا كرده بود و از اطراف كشور طلاب به محضرش‏ شتافته بودند ، و حوزه علميه عظيمی در سبزوار تشكيل يافته بود .

«روی ادامه مطلب کلیک کنید»


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه سی ام اسفند 1387 ساعت 17:43 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 73

 

شكايت از روزگار

مفضل بن قيس ، سخت در فشار زندگی واقع شده بود . فقر و تنگدستی ، قرض و مخارج زندگی او را آزار می‏داد . يك روز در محضر امام صادق ، لب‏ به شكايت گشود و بيچارگيهای خود را مو به مو تشريح كرد : " فلان مبلغ‏ قرض دارم ، نمی دانم چه جور اداء كنم ، فلان مبلغ خرج دارم و راه در آمدی‏ ندارم ، بيچاره شدم ، متحيرم ، گيج شده‏ام ، به هر در بازی می‏روم به رويم‏ بسته می‏شود . . . " در آخر از امام تقاضا كرد درباره‏اش دعايی بفرمايد و از خداوند متعال بخواهد گره از كار فرو بسته او بگشايد .

 

« روی ادامه مطلب کلیک کنید »

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 ساعت 11:35 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 72

 

در ميقات

مالك بن انس ، فقيه معروف مدينه ( 1 ) ، سالی  در سفر حج ، همراه امام صادق ( ع ) بود . به ميقات رسيدند و هنگام‏ پوشيدن لباس احرام و تلبيه گفتن - يعنی ذكر معروف لبيك اللهم لبيك رسيد - ديگران طبق معمول‏ اين ذكر را به زبان آوردند و گفتند . مالك بن انس متوجه امام صادق شد ، ديد حال امام منقلب است ، همينكه می‏خواهد اين ذكر را برزبان آورد ، هيجانی به امام دست می‏دهد و صدا در گلويش می‏شكند ، و چنان كنترل اعصاب‏ خويش را از دست می‏دهد كه می‏خواهد بی‏اختيار از مركب به زمين بيفتد .

مالك جلو آمد و گفت : " يابن رسول الله ، چاره‏ای نيست ، هرطور هست‏ اين ذكر را بگوييد " .

 

« روی ادامه مطلب کلیک کنید »


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه شانزدهم اسفند 1387 ساعت 17:59 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 71

 

شهرت عوام

چندی بود كه در ميان مردم عوام ، نام شخصی بسيار برده می‏شد ، و شهرت‏ او به قدس و تقوی و ديانت پيچيده بود . همه جا عامه مردم ، سخن از بزرگی و بزرگواری او می‏گفتند . مكرر در محضر امام صادق ، سخن از آن مرد و ارادت و اخلاص عوام الناس نسبت به او به ميان می‏آمد . امام به فكر افتاد كه دور از چشم ديگران ، آن مرد " بزرگوار " را كه تا اين حد مورد علاقه و ارادت توده مردم واقع شده از نزديك ببيند . يك روز ، به طور ناشناس ، نزد او رفت ، ديد ارادتمندان وی كه همه از طبقه عوام بودند غوغايی در اطراف او به پا كرده‏اند . امام بدون آنكه خود را بنماياند و معرفی كند ، ناظر جريان بود . اولين چيزی كه نظر امام را جلب كرد ، اطوارها و ژستهای عوام‏ فريبانه وی بود . تا آنكه او از مردم جدا شد و به تنهايی راهی را پيش‏ گرفت . امام آهسته به دنبال او روان شد تا ببيند كجا می‏رود ، و چه می‏كند ، و اعمال جالب و مورد توجه اين مرد از چه نوع اعمالی است ؟

 

« روی ادامه مطلب کلیک کنید »


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه نهم اسفند 1387 ساعت 19:4 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 70

 

 

مستمند و ثروتمند

رسول اكرم " ص " طبق معمول ، در مجلس خود نشسته بود . ياران‏ گرداگرد حضرتش حلقه زده او را مانند نگين انگشتر در ميان گرفته بودند .
در اين بين يكی از مسلمانان - كه مرد فقير ژنده‏پوشی بود - از در رسيد . و طبق سنت اسلامی - كه هر كس در هر مقامی هست ، همين كه وارد مجلسی می‏شود بايد ببيند هر كجا جای خالی هست همانجا بنشيند، و يك نقطه مخصوص را به عنوان اينكه شأن من چنين اقتضا می‏كند در نظر نگيرد - آن مرد به اطراف‏ متوجه شد ، در نقطه‏ای جايی خالی يافت ، رفت و آنجا نشست . از قضا پهلوی مرد متعين و ثروتمندی قرار گرفت .

« روی ادامه مطلب کلیک کنید »

 

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه دوم اسفند 1387 ساعت 22:2 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 69

 

غذای دسته جمعی

همينكه رسول اكرم و اصحاب و ياران از مركبها فرود آمدند ، و بارها را بر زمين نهادند ، تصميم جمعيت براين شد كه برای غذا گوسفندی را ذبح و آماده كنند .

يكی از اصحاب گفت : " سر بريدن گوسفند با من " .

ديگری : " كندن پوست آن بامن " .

سومی : " پختن گوشت آن بامن " .

چهارمی : . . .

رسول اكرم : " جمع كردن هيزم از صحرا بامن " .

جمعيت : " يا رسول الله شما زحمت نكشيد و راحت بنشينيد ، ما خودمان‏ با كمال افتخار همه اينكارها را می‏كنيم " .

رسول اكرم : " می‏دانم كه شما می‏كنيد ، ولی خداوند دوست نمی دارد بنده‏اش را در ميان يارانش با وضعی متمايز ببيند كه ، برای خود نسبت به‏ ديگران امتيازی قائل شده باشد " (1)
سپس به طرف صحرا رفت . و مقدار لازم خار و خاشاك از صحرا جمع كرد و آورد.

1- ان الله يكره من عبده ان يراه متميزا بين اصحابه.

داستان راستان، جلد 1، شماره 6

والسلام – محمدرضا کریمی


 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 ساعت 18:24 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 68

 

جمع هيزم از صحرا

رسول اكرم - صلی الله عليه و آله - دريكی از مسافرتها با اصحابش در سرزمينی خالی و بی علف فرود آمدند ، به هيزم و آتش احتياج داشتند ، فرمود : " هيزم جمع كنيد " عرض كردند : " يا رسول‏الله ببينيد ، اين‏ سرزمين چقدر خالی است ، هيز می‏ديده نمی‏شود " فرمود : " در عين حال‏ هركس هراندازه می‏تواند جمع كند " .
اصحاب روانه صحرا شدند ، با دقت بروی زمين نگاه می‏كردند و اگر شاخه‏ كوچكی می‏ديدند برميداشتند . هركس هراندازه توانست ذره ذره جمع كرد و با خود آورد . همينكه همه افراد هر چه جمع كرده بودند روی هم ريختند ، مقدار زيادی هيزم جمع شد .

در اين وقت رسول اكرم فرمود : " گناهان كوچك هم مثل همين هيزمهای‏ كوچك است ، ابتدا به نظر نمی‏آيد ، ولی هر چيزی جوينده و تعقيب كننده‏ای‏ دارد ، همان طور كه شما جستيد و تعقيب كرديد اين قدر هيزم جمع شد ، گناهان شما هم جمع و احصا می‏شود ، و يك روز می‏بينيد از همان گناهان خرد كه به چشم نمی‏آمد ، انبوه عظيمی جمع شده است.

داستان راستان / جلد 1 / شماره 61

والسلام ، محمدرضا کریمی


 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه هجدهم بهمن 1387 ساعت 20:59 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 67

 

جويای يقين

در همه كشور عظيم سلجوقی ، نظاميه بغداد و نظاميه نيشابور ، مثل دو ستاره روشن می‏درخشيدند . طالبان علم و جويندگان بينش ، بيشتر به يكی از اين دو دانشگاه عظيم هجوم می‏آوردند . رياست و كرسی بزرگ تدريس نظاميه‏ نيشابور ، در حدود سالهای 450 - 478 ، به عهده ابوالمعالی امام الحرمين‏ جوينی بود . صدها نفر دانشجوی جوان جدی در حوزه تدريس وی حاضر می‏شدند و می‏نوشتند و حفظ می‏كردند . در ميان همه شاگردان امام الحرمين سه نفر جوان‏ پرشور و با استعداد بيش از همه جلب توجه كرده انگشت نما شده بودند : محمد غزالی طوسی ، كياهراسی ، احمد بن محمد خوافی .

سخن امام الحرمين درباره اين سه نفر گوش به گوش و دهان به دهان‏ می‏گشت كه : " غزالی دريايی است مواج ، كيا شيری است درنده ، خوافی‏ آتشی است سوزان " از اين سه نفر نيز محمد غزالی مبرزتر و برازنده‏تر می‏نمود . از اين رو چشم و چراغ حوزه علميه نيشابور آن روز ، محمد غزالی‏ بود .

 

« روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه یازدهم بهمن 1387 ساعت 17:29 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 66

 

در جستجوی حقيقت

سودای حقيقت و رسيدن به سرچشمه يقين ، " عنوان بصری " را آرام‏ نمی‏گذاشت . طی مسافتها كرد و به مدينه آمد كه مركز انتشار اسلام و مجمع‏ فقها و محدثين بود . خود را به محضر مالك بن انس ، محدث و فقيه معروف‏ مدينه ، رساند .
در محضر مالك ، طبق معمول احاديثی از رسول خدا روايت و ضبط می‏شد . عنوان بصری نيز در رديف ساير شاگردان مالك به نقل و دست بدست كردن و ضبط عبارتهای احاديث و به ذهن سپردن سند آنها ، يعنی نام كسانی كه آن‏ احاديث را روايت كرده‏اند ، سرگرم بود تا بلكه بتواند عطش درونی خود را به اين وسيله فرونشاند
.

« روی ادامه مطلب کلیک کنید »


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه چهارم بهمن 1387 ساعت 13:31 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 65

 

مرد شامی و امام حسين

شخصی از اهل شام ، به قصد حج يا مقصد ديگر به مدينه آمد . چشمش افتاد به مردی كه در كناری نشسته بود . توجهش جلب شد . پرسيد : " اين مرد كيست ؟ " گفته شد : " حسين بن علی بن ابيطالب است " . سوابق‏ تبليغاتی عجيبی (1) كه در روحش رسوخ كرده بود ، موجب شد كه ديگ خشمش به

جوش آيد و قربة الی‏ الله آنچه می‏تواند سب و دشنام نثار حسين بن علی بنمايد .

« روی ادامه مطلب کلیک کنید »


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه بیست و هفتم دی 1387 ساعت 15:25 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 64

 

نامه‏ای به ابوذر

نامه‏ای به دست ابوذر رسيد آن را باز كرد و خواند . از راه دور آمده‏ بود . شخصی به وسيله نامه از او تقاضای اندرز جامعی كرده بود . او از كسانی بود كه ابوذر را می‏شناخت كه چقدر مورد توجه رسول اكرم بوده ، و رسول اكرم چه قدر او را مورد عنايت قرار می‏داده ، و باسخنان بلند و پرمعنای خويش به او حكمت می‏آموخته است .
ابوذر در پاسخ فقط يك جمله نوشت ، يك جمله كوتاه : " با آن كس كه‏ بيش از همه مردم او را دوست می‏داری ، بدی و دشمنی مكن " . نامه را بست و برای طرف فرستاد
.
آن شخص بعد از آنكه نامه ابوذر را باز  كرد و خواند ، چيزی از آن سر در نياورد . با خود گفت ، يعنی چه ؟ مقصود چيست ؟ با آن كس كه بيش از همه مردم او رادوست می‏داری بدی و دشمنی‏ نكن ، يعنی چه ؟ اينكه از قبيل توضيح واضحات است ، مگر ممكن است كه‏ آدمی ، محبوبی داشته باشد - آن هم عزيزترين محبوبها و با او بدی بكند ؟
!

« روی ادامه مطلب کلیک کنید »


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 12:1 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 63

 

شاگرد بزاز

جوانك شاگرد بزاز ، بی خبر بود كه چه دامی در راهش گسترده شده . او نمی‏دانست اين زن زيبا و متشخص كه به بهانه خريد پارچه به مغازه آنها رفت و آمد می‏كند ، عاشق دلباخته او است ، و در قلبش طوفانی از عشق و هوس و تمنا بر پاست .
يك روز همان زن به در مغازه آمد و دستور داد مقدار زيادی جنس بزازی‏ جدا كردند ، آنگاه به عذر اينكه قادر به حمل اينها نيستم ، به علاوه پول‏ همراه ندارم ، گفت : " پارچه‏ها را بدهيد اين جوان بياورد ، و در خانه‏ به من تحويل دهد و پول بگيرد
" .

 

« روی ادامه مطلب کلیک کنید »


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 ساعت 23:20 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 62

 

امام عصر علیه السلام خطاب به جد شهیدش حضرت سیدالشهداء می گوید:

« السلام علی من هتکت حرمته، السلام علی من اریق بالظلم دمه ... السلام علی المقطوع الوتین، السلام علی المحامی بلا مُعین، السلام علی الشیب الخضیب، السلام علی الخد التریب، السلام علی البدن السلیب ... السلام علی الثغر المقروع بالقضیب، السلام علی الراس المرفوع ».

« سلام بر کسی که حرمتش شکسته شد، سلام بر کسی که خونش ستمکارانه ریخته شد ... سلام بر آنکه شاهرگش بریده شد، سلام بر آنکه در حمایت از دین بی یاور ماند، سلام بر محاسن به خون خضاب شده، سلام بر آن گونه ی خاک آلوده، سلام بر آن بدن که لباسش به غنیمت برده شد ... سلام بر آن دندان که با چوب خیزران بر آن نواخته شد، سلام بر آن سر بالا رفته بر نیزه ها ».

قسمتی از زیارت ناحیه مقدسه


 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه ششم دی 1387 ساعت 16:25 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 61

 

حضرت صادق علیه السلام فرمود: هنگامی که به عزم زیارت خانه خدا آماده شدی، دلت را از هر کاری که آن را مشغول می سازد و حاجب و مانع است، تهی گردان و تمام کارهایت رابه خدا واگذار کن و در تمام حرکات و سکنات به جانب او توکل بنما و تسلیم قضا و حکم و قدر او باش و دنیا و آسایش و مردم آن را وداع گو و حق مردم را به آنها بازده و به توشه و مرکوب و یاران و نیرو و جوانی و ثروت خود مغرور نباش؛ زیرا ممکن است اینها دشمن تو و وبال بر تو باشند ... .

در عرفات، به خطا کاری خود اعتراف کن و عهد وحدانیت او را تجدید بنما و بدو تقرب بجو و از گناهان دوری کن و چون بر کوه صفا و مروه بالا روی، روح خود را به ملا اعلی ارتقا ده و گردن هوی و طمع را در هنگام ذبح جدا کن و در رمی جمرات، شهوات و اخلاق پست را از خود دور ساز و در وقت تحلیق از عیوب ظاهری و باطنی خود را پاک کن و در ورود به حرم امن خدا و حفظ متتابعت از فرامین، او را درخواست کن.

حقایق، ملا محسن فیض کاشانی ص 541

والسلام علیکم و رحمة الله

محمدرضا کریمی


 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ساعت 23:43 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 60

 

صفوان در محضر امام صادق علیه السلام نشسته بود. ناگهان مردی از اهل مکه وارد مجلس شد و گرفتاریی را که برایش پیش آمده بود، شرح داد. معلوم شد موضوع کرایه ای در کار است و کار به اشکال و بن بست کشیده شده است. امام به صفوان دستور داد: «فورا حرکت کن و برادر ایمانی خودت را در کارش مدد کن». صفوان حرکت کرد و رفت و پس از توفیق در اصلاح کار و حل اشکال مراجعت کرد. امام سوال فرمود: «چطور شد؟»

صفوان عرض کرد: خداوند اصلاح کرد.

امام صادق علیه السلام فرمودند: «بدان که همین کار به ظاهر کوچک که حاجتی از کسی برآوردی و وقت کمی از تو گرفت، از هفت شوط طواف دور کعبه محبوب تر و فاضل تر است».

داستان راستان، ص 91

والسلام علیکم و رحمة الله

محمدرضا کریمی


 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه پانزدهم آذر 1387 ساعت 14:45 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 59

 

شخصی در محضر امام زین العابدین علیه السلام عرض کرد:

الهی، مرا به هیچ یک از مخلوقاتت محتاج منما!

امام فرمود: هرگز چنین دعایی مکن! زیرا کسی نیست که محتاج دیگری نباشد؛ همه به یکدیگر نیازمندند. بلکه همیشه هنگام دعا بگو: خداوندا مرا به افراد پست، نیازمند مساز.

داستان های بحار الانوار، ج 2، ص 94

والسلام علیکم و رحمة الله

محمدرضا کریمی


 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 22:49 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 58

 

امام باقر علیه السلام در توضیح و تفسیر حدیث مشهور نبوی المومن اخو المومن فرمودند:

گروهی از مسلمانان راهی سفری شدند؛ لیکن راه را گم کرده دچار تشنگی شدیدی شدند. پس تن به مرگ دادند و کفن پوشیدند و کنار تنه های درختان ماندگار شدند. آن گاه پیری با جامه های سفید نزدشان آمد و گفت: «برخیزید که مشکلی برایتان پیش نمی آید و این آب است».

آنان برخاستند و نوشیدند و سیراب گشتند. پس از آن گفتند: «خداوند رحمتش را شامل حالت کند، کیستی؟ پاسخ داد: من از جنیانی هستم که با رسول خدا بیعت کردند. شنیدم رسول خدا می فرمود: مومن، برادر مومن است؛ دیده بان و راهنمای اوست. پس نباید در حضور من تباه شوید».

الکافی ، ج 2 ، ص 167

والسلام علیکم و رحمة الله

محمدرضا کریمی


 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه یکم آذر 1387 ساعت 12:50 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 57

 

قال النبی صلی الله و علیه و آله:

اللیل طویل فلا تقصره بمنامک و النهار مضیءٌ فلا تکدره بآثامک؛ یعنی:

شب دراز است، از بهر راز گفتن و حاجت خواستن، بی تشویش خلق و بی زحمت دوستان و دشمنان، خلوتی و سلوتی حاصل شده و حق تعالی پرده فرو کشیده تا عمل ها از ریا مصون و محروس باشد و خالص باشد برای خدا و در شب تیره مرد ریاکار از مخلص پیدا شود؛

ریاکار رسوا شود. در شب همه چیزها به شب مستور شوند و به روز رسوا شوند. مرد ریایی به شب رسوا شود و گوید: چون کسی نمی بیند از بهر که کاری کنم؟ می گویندش که کسی می بیند، ولی تو کسی نیستی تا کسی را ببینی.

آن کسی می بیند که همه کسان در قبضه قدرت اویند و به وقت درماندگی، او را خوانند همه، و به وقت درد دندان و درد گوش و درد چشم و تهمت خوف و ناامنی، همه او را خوانند به سرّ، و اعتماد دارند که می شنود و حاجت ایشان روا خواهد کرد و پنهان پنهان صدقه می دهند از بهر دفع بلا را و صحت رنجوری را.

فیه ما فیه ، ص 60

والسلام علیکم و رحمة الله

محمدرضا کریمی


 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ساعت 11:41 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 56

 

نوف بن عبدالله بکالی می گوید: حضرت علی علیه السلام به من فرمود: «ای نوف، ما از سرشتی پاک آفریده شده ایم و شیعیان ما از سرشت ما آفریده شده اند. پس هرگاه روز قیامت فرا رسد، آنها به ما بپیوندند».

عرض کردم یا امیرمومنان، شیعیان خودت را برای من توصیف کن. حضرت از اینکه من نام شیعه او را آوردم گریست و سپس فرمود: «ای نوف، به خدا سوگند، شیعه من شکیبا و به خدا و دین آگاه است و به طاعت و امر الهی مشغول است و در پرتو محبت او ره می یابد. فرسودگان عبادت اند و ملازمان زهد و از شب زنده داری چهره هایی زار و نزار دارند. چشمانشان از گریه فرو رفته است و لب هاشان از ذکر به خشکی گراییده است و شکم هاشان از گرسنگی فرو رفته و رنگ خدایی در چهره شان هویدا و پارسایی در سیمای آنها پیداست. چراغ های هر تاریکی هستند و هر زشتی را همچون گل می آرایند... اینها پاک ترین شیعیان من هستند و ارجمند ترین برادران من. آه چقدر مشتاقم که آنها را ببینم».

الامالی للطوسی، ص 576، ح 1189

والسلام علیکم و رحمة الله

محمدرضا کریمی


 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه هفدهم آبان 1387 ساعت 13:17 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 55

 

شخصی سخن چین به حضور امام حسن علیه السلام رسید و عرض کرد:

فلانی از شما بدگویی می کند.

امام چهره در هم کشید و به او فرمود:

تو مرا به زحمت انداختی. از این که غیبت یک مسلمان را شنیدم باید درباره خود استغفار کنم و از اینکه گفتی آن شخص با بدگوئی از من، مرتکب گناه شده، بایستی برای او نیز دعا کنم.

بحارالانوار، ج 43 ، ص 350

والسلام علیکم و رحمة الله

محمدرضا کریمی


 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه دهم آبان 1387 ساعت 13:21 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 54

 

منصور دوانیقی (خلیفه عباسی) به امام صادق علیه السلام نوشت:

چرا مانند دیگران نزد ما نمی آیی و با ما نمی نشینی؟

امام علیه السلام در پاسخ مرقوم فرمودند:

ما از دنیا چیزی نداریم که برای آن از تو بترسیم و تو نیز از فضایل و امور آخرت چیزی نداری که بخاطر آن به تو امیدوار باشیم، نه تو در نقمتی هستی که بیایم و تسلیت دهم. پس چرا نزد تو بیایم؟

منصور نوشت: بیایید تا ما را نصیحت کنید!

امام علیه السلام جواب داد: من اراد الدنیا لا ینصحک و من اراد الاخرة لا یصبحک؛ «هر کس اهل دنیا باشد تو را نصیحت نمی کند و هر کس اهل آخرت باشد، نزد تو نخواهد آمد».

بحارالانوار، ج47، ص 184

والسلام علیکم و رحکة الله

محمدرضا کریمی


 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه سوم آبان 1387 ساعت 1:10 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 53

 

مردی خدمت امام حسین علیه السلام رسید و عرض کرد که شخص گنهکاری هستم و نمی توانم خود را از معصیت نگه دارم؛ مرا نصیحت کنید. امام فرمودند:

پنج کار را انجام بده، بعد هر گناهی که خواهی بکن.

اول: روزی خدا را نخور؛ هر گناهی که خواستی بکن!

دوم: از ولایت خدا خارج شو؛ هر گناهی که می خواهی بکن!

سوم: جایی را پیدا کن که خدا تو را نبیند؛ سپس هر گناهی که می خواهی بکن!

چهارم: وقتی ملک الموت برای قبض روح تو آمد، اگر توانستی او را از خودت دور کن و بعد هر گناهی که می خواهی بکن!

پنجم: وقتی مالک دوزخ تو را داخل جهنم کرد، اگر امکان داشت داخل نشو؛ آن گاه هر گناهی که می خواهی بکن!

داستانهای بحار الانوار، ج1، ص77

والسلام علیکم و رحمة الله

محمدرضا کریمی


 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 22:49 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 52

 

مومن طاق از راویان نامدار شیعه است که افتخار شاگردی امام صادق و امام باقر علیهما السلام را داشته است و بارها از طرف امام صادق ع مامور مناظره با مخالفان شده بود. روزی وی با مادی گرای معروف زمان خود یعنی ابن ابی العُوجاء به مناظره پیرامون اصل خلقت و توحید پرداخت. ابن ابی العوجاء که منکر وجود خدا بود پس از بحث های مختلف از مومن طاق سوال کرد: آیا مردی که به دست خود موفق به ساخت چیزی بشود، چنین سازنده ای خالق آن نیست؟

مومن طاق جواب داد: بلی او خالق آن شی است.

ابن ابی العوجاء گفت: دو ماه دیگر نزد من بیا تا مطلبی را برایت روشن کنم.

مومن طاق می گوید: پذیرفتم و بعد از این ماجرا، خدمت امام صادق ع رسیدم و جریان ملاقات خود را با ابن ابی العوجاء بیان کردم.

حضرت فرمودند: او نقشه ای دارد. وی دو گوسفند را کشته و آنها را به حال خود گذاشته که گندیده شوند و تولید کرم کنند پس از آن تو را حاضر کرده و مخاطب قرار خواهد داد که این کرم ها مخلوق من اند. بنابراین خلق و آفرینش مخصوص خدا نیست. تو در این لحظه به او بگو: اگر براستی تو خالق آنهایی نر و ماده اش را جدا کن و در اختیار من بگذار.

مومن طاق می گوید: پیش بینی امام تحقق یافت و من طبق سفارش آن حضرت از ابن ابی العوجاء خواستم که نر و ماده آنها را جدا کند. اما او مبهوت به من نگریست و پس از لختی گفت: این فکر از آن تو نیست، سخنی است که شتران از حجاز به کوفه آورده اند.

مومن طاق، ص 47 و 48

والسلام علیکم و رحمة الله

محمدرضا کریمی


 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه نوزدهم مهر 1387 ساعت 12:15 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 51

 

حضرت سلیمان علیه السلام گنجشکی را دید که به ماده خود می گوید:

چرا از من اطاعت نمی کنی و خواسته های من را بر نمی آوری؟ اگر بخواهی می توانم تمام قبه و بارگاه سلیمان را با منقارم به دریا بیندازم.

سلیمان ع از گفتار گنجشک خندید و آنها را به نزد خود خواست و پرسید:

چگونه می توانی چنین کار بزرگی انجام دهی؟

گنجشک پاسخ داد:

نمی توانم ای رسول خدا، ولی مرد گاهی که می خواهد در مقابل همسرش به خود ببالد و خویشتن را بزرگ و قدرتمند نشان دهد، از این گونه حرف ها می زند. گذشته از اینها عاشق را در گفتار و رفتارش نباید ملامت کرد.

سلیمان از گنجشک ماده پرسید:

چرا همسرت را اطاعت نمی کنی، حال آنکه او تو را دوست می دارد؟

گنجشک ماده پاسخ داد:

یا رسول الله، او در محبت من راستگو نیست؛ زیرا با دیگری نیز مهر و محبت می ورزد.

سخن گنجشک چنان در سلیمان اثر بخشید که به گریه افتاد و سخت گریست. آن گاه چهل روز از مردم کناره گرفت و پیوسته از خدا می خواست علاقه دیگران را از قلب او خارج کرده، محبت خود را در دل او خالص گرداند.

در دل ندهـــم ره پـــس از ایــن مِـهـــربـتــان را     مُـهــــر لــــب او بـر در ایــن خــــانه نهـــادیم

حافظ

ولحمدلله رب العالمین

محمدرضا کریمی


 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه دوازدهم مهر 1387 ساعت 7:56 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 50

 

امام علی علیه السلام بعد از جنگ با خوارج، در نهروان به مسجد بَراثا رسید. در آنجا با یارانش - که حدود صد هزار نفر بودند -  مشغول نماز شد. جابربن عبدالله انصاری نیز در جمع یاران امام حضور داشت. او می گوید: مردی نصرانی از صومعه خود بیرون آمد و گفت:

سردار و فرمانده این سپاه کیست؟ ما اشاره به حضرت کردیم و گفتیم: ایشان فرمانده و سردار ما هستند.

مرد نصرانی رو به حضرت نموده، سلام کرد و گفت: سرور من، آیا تو پیغمبر خدا هستی؟

حضرت فرمود: نه، پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سید و سرور من بود که از دنیا رفته است.

گفت: تو وصی پیغمبری؟

فرمود: آری؛ بنشین، از چه رو این سوال ها را می کنی؟ مرد نصرانی گفت: من این صومعه را در این محل -که براثا است- بنا کرده ام؛ چون در کتاب آسمانی خود خوانده ام که در این محل، جمعیت زیادی با پیغمبر و یا وصی پیغمبر نماز می خوانند و اکنون آمده ام تا مسلمان شوم. سپس اسلام آورد و همراه ما روانه کوفه شد.

در مسجد براثا حضرت ابراهیم علیه السلام، حضرت عیسی بن مریم و مادرش علیهما سلام نماز خوانده اند.

من لا یحضره الفقیه ، ج 1 ص 232

والسلام علیکم و رحمة الله

محمدرضا کریمی


 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه پنجم مهر 1387 ساعت 14:15 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 49


شخصی به خدمت حضرت رسول ص آمد و گفت یا رسول الله، بسیار رغبت دارم به جهاد.

حضرت فرمود که جهاد کن در راه خدا که اگر کشته شوی نزد خدا زنده خواهی بود و در بهشت روزی خواهی یافت و اگر بمیری مزدت با خداست و اگر زنده برگردی از گناهان بدر می آیی، مانند روزی که از مادر متولد شده ای. گفت یا رسول الله، پدر و مادر پیری دارم که با من انس دارند و نمی خواهند که من از ایشان جدا شوم. حضرت فرمود: پس در خدمت پدر و مادر خود باش. به حق آن خداوندی که جانم به دست قدرت او است، انسی که ایشان در یک شبانه روز با تو داشته باشند، بهتر است از یکسال جهاد کردن در راه خدا.

_____________________________

حلیة المتقین / 164

والسلام . محمدرضا کریمی


 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 18:53 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 48

 

روایت شده که فردای قیامت، جمله زهاد و عباد از تقصیر خود عذر خواهند و حق تعالی از فقرا عذر خواهی می کند و فرماید: ای بنده من، دنیا را به تو ندادم؛ نه از این رو که دنیا به تو حیف بود، بلکه از آن رو که تو به دنیا حیف بودی

دنیات نداده ام نه از خواری تست     کونین فدای یک نفس زار تست

هـر چنـد دعـا کـنی اجـــابـت نکنم      زیرا که مـرا محـبت زاری تست

معراج السعادة ص 291

وله الحمد

محمدرضا کریمی


 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه پانزدهم شهریور 1387 ساعت 23:50 موضوع داستان هفته |


داستان هفته 47

 

سعد از بزرگان صحابه بود. گفت: « یا رسول الله، دعا کن تا دعای مرا اجابت بُود به هر دعا که کنم ». گفت: « حلال خور تا دعا مستجاب شود ».

و رسول الله گفت: « بسیار کس طعام و جامه و غذای وی حرام است؛ آن گاه دست برداشته دعا می کند. چنین دعا کی اجابت کنند؟ » و گفت: « هر که جامه ای خرد به ده درم که یک درم آن حرام بُود، تا آن جامه بر تن وی بُود، نماز وی نپذیرند ».

اخلاق غزالی، ص 36

والسلام علیکم و رحمة الله

محمدرضا کریمی


 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه هشتم شهریور 1387 ساعت 18:35 موضوع داستان هفته |


داستان هفته (46)


پیامبر گرامی اسلام که اسوه ی نیکوی امت است و مبعوث شده است تا فضایل اخلاقی را کمال بخشد با مردم شوخی می کرد تا آنها را شاد کند و می فرمود : «مومن، شوخ و شاداب است و منافق، اخمو و عصبی مزاج» . « هرکه مومنی را شاد کند مرا شاد کرده ، و هر که مرا شاد کند خدا را شاد کرده است».

یاران پیامبر صلی الله و علیه و آله می گویند : او بیشتر وقتها لبخند بر لب داشت؛ نرمخوترین و شاداب ترین و گشاده روترینِ مردم بود. 1

____________________________

1- زندگی، دفتر دوستی / ص 41

والسلام علیکم و رحمة الله

محمدرضا کریمی


 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در دوشنبه چهارم شهریور 1387 ساعت 21:22 موضوع داستان هفته |


داستان هفته (45)

 

یکی از ملوک بی انصاف پارسایی را پرسید از عبادت ها کدام فاضل تر است؟

گفت: تو را خواب نیمروز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.

ظـالمی را خفـــته دیـــدم نـــیـمــــروز         گفتم این فتنه است، خوابش برده به

وآن که خوابش بهتر از بیداری است         آن چـنان بـــــد زندگــــــانی مرده به

گلستان سعدی

والسلام علیکم و رحمة الله

محمدرضا کریمی


 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 18:40 موضوع داستان هفته |


داستان هفته (۴۴)

 

فردی، گرفتاری داشت و آمد حضور امام حسن ع و از آن حضرت استمداد کرد. امام حسن ع بلافاصله کفش ها را پوشیده، به راه افتاد. در بین راه به حسین بن علی ع رسیدند؛ در حالی که مشغول نماز بود. امام حسن به آن مرد فرمود:

«تو چطور از حسین غفلت کردی و پیش او نرفتی؟» گفت: «من اول خواستم پیش ایشان بروم و کمک بخواهم، ولی چون گفتند ایشان اعتکاف کرده اند، خدمتشان نرسیدم».

امام حسن فرمود: اما اگر توفیق بر آوردن حاجت تو برایش دست داده بود، از یک ماه اعتکاف برایش بهتر بود.

________________________
داستان راستان، ص
۹۱

والسلام علیکم و رحمة الله

محمدرضا کریمی


 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 13:46 موضوع داستان هفته |


داستان هفته (43)

 

ابوایوب انصاری به محضر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رسید و گفت:

یا رسول الله، مرا توصیه ای فرمایید که مختصر و کوتاه باشد تا آن را به خاطر سپرده، عمل کنم.

پیامبر اکرم ص فرمودند: پنج چیز را به تو سفارش می کنم:

از آنچه در دست مردم است ناامید باش! چه این که به راستی آن، عین بی نیازی است.

از طمع پرهیز کن! زیرا طمع، فقر حاضر است.

نمازت را چنان بخوان که گویا آخرین نماز تو است و چندان زنده نخواهی ماند که نماز بعدی را بخوانی.

بپرهیز از انجام کاری که بعدا به ناچار از آن پوزش می طلبی.

برای برادرت همان چیزی را دوست بدار که برای خودت دوست می داری.

_____________________________

داستانهای بحارالانوار / ج 3 ص 26

والسلام علیکم و رحمة الله

محمدرضا کریمی


 

نوشته شده توسط سیـد مـحمـد مـهـدی رفـیــع پــور در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 14:2 موضوع داستان هفته |


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting
جشنواره وبلاگ نویسی تبیان در حال برگزاری است . ثبت نام کنید